عشق زندگی ما نازنین زهرا
لحظات قشنگ زندگیم با دختر قشنگم

چند روز بیش خونه مامانم بودم مامانم داشت برای خودش لباس میدوخت نازی رفت از وسایل مامانم یه بارچه قرمز برداشت به مامانم گفت مامان جون برام میدوزی ؟؟ مامان جون ببین من ندارم ....

فکمون داشت میافتاد عاشق این دخترانه هاشم... خلاصه مامان جون که داشت غش میکرد واسه نازی لباس خودشو جمع کرد تا برای خانمی لباس بدوزه!!!

نازی درحال انتظار برای دوخت لباس:

نازی و لباسش:



دست مامانم درد نکنه عاشقتم




نوشته شده در تاريخ سه شنبه چهاردهم خرداد 1392 توسط مامان فاطمه.بابا علی

مامان برام تولد مبارک میخونی؟؟

ماما آتیش(شمع) روشن کن فوت کنم...

مامان کلاه تولد برام میخری؟؟؟

مامان کیک من کو؟؟

یک هفته بود که مدام دختری از این حرفا میزد و یکسره تو فکر تولد بود واقعا باورم نمیشد اینقدر متوجه باشه که تولد دقیقا چیه و چیا توش داره و از اونجایی که تولد امسالش تو محرم افتاد و نشد بگیرم دیگه بعد محرم صفر بشت گوش افتاد...

خلاصه یه روز دیدم که خیلی داره الکی واسه خودش دست میزنه و شعر تولد میخونه و... گفتم چه عیبی داره تو دوسالو شش ماهگی تولد گرفت؟؟؟ خلاصه سریع دست به کار شدم باشدم یه کیک درست کردم زنگیدم به مامانم اینا که بیاید خونمون مامانم اصرار کرد شماها بیاید اینجا ماهم زنگیدیم به 2تا خواهرامو 2تا داداشام گفتیم بیاید خونه مامان جون  من تولد به این حول حولکی دیده بودید؟؟؟ دیگه ساعت 6 بعداز ظهر رسیدم خونه مامانم و شربتو میوه و خوراکی اینا آماده کردم برای شام هم بیتزا ساندویچ گذاشتم انصافا خوش گذشت نازی که داشت برواز میکرد....... خدایا شکرررررررررررررررررررررررت


 



راستی چند روز بیش تو بارک افتاد صورتش حسابی زخم شد یعنی میخواستم زار بزنم وقتی افتاد....

شب تولد بابایی کارش دیر تموم شد نتونست بیاد وقتی اومد دنبالمون بازم شرمندمون کرده بود برام گل خریده بود برای اینکه با نی نی دعوامون نشه 2تا کارت داشت!!

 




نوشته شده در تاريخ سه شنبه چهاردهم خرداد 1392 توسط مامان فاطمه.بابا علی

سلام دخترم

قلبم هر چه که میگذرد عشق به تو را بیشتر حس میکند بگو چه کنم با این همه عشق ؟؟؟؟

هیچ میدانستی که بر احساساتم من فرمانروایی میکنی؟؟

حتی وقتی که به خاطر کار زشت دارم دعوات میکنم با نگاه مهربانت مستم میکنم؟؟؟


تموم مهربانی دنیا را در وجود دخترک نازم میبینم...... هنگامی که مرا مامان قشنگم صدا میزنی...... اوج میگیرم تا مهربانی مطلق یعنی خدا و هزاران شکر و سباس را تقدیمش میکنم.....





نوشته شده در تاريخ سه شنبه چهاردهم خرداد 1392 توسط مامان فاطمه.بابا علی
   ؟؟؟؟


مامان صورتی چی میشه؟؟

مامان بابا چی میشه؟؟

مامان صندلی چی میشه؟؟

مامان آب چی میشه ؟؟

مامان من بی بی شما هستم ؟؟

................

و هزاران سوالاتی که دختری ما این روزها میبرسه هر چیزی که میبینه میگه چی میشه؟؟ منظورش اینه که انگلیلیسیش چی میشه خیلی چیزایی که بلده به انگلیسی میگه مخصوصا میوه هارو بیشتر به انگلیسی میگه وقتی به مامانم میگه خیلی بامزه است من باید یواشکی براش ترجمه کنم الانم داریم اعضای بدنو کار میکنیم فعلا با و دست و انگشت و یاد گرفته.


هر روز همه لغاتی که بلده باهم تمرین میکنیم یعنی من ازش میبرسه بعد دختری جواب میده وقتی تموم میشه میگه حالا نوبت منه !!!!!!!!!





نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392 توسط مامان فاطمه.بابا علی

چند روز بیش با مامان جونم و دوستاش رفته بودیم بارک دخترم خیلی خانم بود اصلا اذیت نکرد داشتیم دوتایی قدم میزدیم رسیدیم به یه غرفه که نقاشی رو صورت بود دیگه ول کن نبود گفت مامان خرگوش بشم آخرش یه نیم ساعت صبر کردیم تا نوبتمون شد خانمی هم یه گربه انتخاب کرد که بکشه اما خودش میگفت این خرگوشه خلاصه خرگوش شد و اومدیم خونه خیلی خوشحال شده بود همش تو آینه نگاه میکرد خوردنی شده بود.

اینم عکسش




نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392 توسط مامان فاطمه.بابا علی
   بارک


سیلانگ

دیروز نازنین زهرا به بابایی گفت میشه بریم بارک لطفا خواهش میکنم . اینقدر ناز حرف میزنه که آدم دلش نمیاد بگه نه آخر بابایی گفت باشه شب میریم ماهم خوشحال شدیم بسیار و زنگیدیم به خواهریمان که او هم بیاید اما عصر بابا زنگید گفت کارمان به طول انجامید و نمیتوانیم زود بیاییم....

خلاصه من و نینی به قول خودش بی بی با خاله و ملیکا محمد علی رفتیم بارک کلییییییییی بازی کردیم و بسیار بسیار خوش گدشت نینی خودشو خفه کرد بس که بازی سوار شد اگه من قبول نمیکردم به خواهرم میگفت لطفا سوار بشیم وقتی خواستیم ماشین سوار شیم رفت با خالش نشت . کوچولوی نازم فدای دلت بشم که اینقدر راحت عشقتو به اطرافیانت نشون بدی همیشه همین باش..............




نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392 توسط مامان فاطمه.بابا علی
   نیاسر


جمعه هفته قبل با خواهرم و علی جون و دختری رفتم نیاسر خیلی شلوغ بود ولی عالی بود همه گلا قشنگ و رویایی بودن تا یه جای قشنگ میدید میگفت مامان عکس بندازیم و ما هم آماده تر از دختری سریع دست به کار میشدیم

راستی همش میگه مامانی دلم برات تنگ شد و منم باید بگم عاشقتم مامانی...

تا یه کار زشت میکنه بهش میگم مامان قهر میشه ها سریع میگه نه مامان قلبم شکست بدخشید...

و من هم از درون میمیرم از خوشحالی و مدام خدارو شکر میکنم.

این عکس اولین نیاسر نازنین زهراست

عکسای نیاسر ادامه مطلبه 



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392 توسط مامان فاطمه.بابا علی

یک هفته بیش دخترم مریض شده بود و من مردمو زنده شدم.....

خیلی بچم اذیت شد دو بار بردمش دکتر .

وقتی تب داشت دستمو میداشتم رو سرش میگفتم چقدر داغی تب کردی و اونم کلی فیگور میگرفت و من میمردم از حرکاتش.

حالا هر وقت میگم حال ندارم میاد دست میزاره رو سرم میگه داغ شدی بریم دکتر آب بیارم شربت بیارم... و من بهترین حس دنیا بهم دست میداد...

جدیدا به من میگه عروسک مامان و من حتما باید بگم جانم؟؟؟

یا میگه خانم فاطمه HELOO


راستی از اونجایی که دخترم شدیدا به زیمناستیک علاقه داره اما چون 3 سالش نشده نمیشه بره کلاس خودم چندتا حرکت بهش یاد دادم

عکساش توی ادامه مطلبه 



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392 توسط مامان فاطمه.بابا علی

دایره لغات انگلیسی نازی خانوم ما بسیار بسیار بیشرفت کرده

سیب

برتغال

موز

خیار

گوجه فرنگی

توت فرنگی

اسب

موش

شیر

خرس

زنبور

ماهی

چتر

ماشین

در

تلوزیون

معلم

دانش آموز

کت

کیف

کلاه

توب

بنجره

ماشین بزرگ

کفش

لباس

جوراب

گربه

سگ

آبنبات

خانه

شانه

گل

و.........

اینم  عکس بعضی از فلش کارتاش

اینم خانمی ما که اینقدر درس خونده خسته شده




نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392 توسط مامان فاطمه.بابا علی




نوشته شده در تاريخ شنبه سی و یکم فروردین 1392 توسط مامان فاطمه.بابا علی
.: Weblog Themes By Blog Skin :.


آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ